جنگل
باذ کر مواخذ هرگونه استفاده آزاد است .
درمیان جنگل.گرگ و روباهی پیردر کمین نشسته بودند تا شاید گذر حیوانی به آنجا بیافتد وآنها بتوانند باشکار آن از خجالت شکم های گرسنه خود وبچه های شان برایند.
هر دو روزها بود که چیزی گیر نیاورده وگرسنه بودند.یادشان آمدکه بچه های شان از گرسنگی حال جست و خیز را نداشتند.گرگ بیاد آورد که روزهای پیش بچه
بزرگترش گفته بود که : مادر! تاکی مارا با این استخوانهای شکار پارسال بازی میدهی؟این گپ مثل خاری هر لحظه اورا میازرد.
ادامه مطلب

